تبليغاتX
جـــــدایـــــی
خوش آمدید
 

 تو آسمون قلبم بهت گفتم ستاره                                      به صدتا اینوگفتم توهم یکیش بیچاره

 

         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

      جای این که عاشق زارتوباشم                                      آرزو دارم عزادار توباشم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:21  توسط Nader  | 

الهي تو بميري من بمونم


سرقبرت بيام روضه بخونم

 


الهي سرخک و اريون بگيري


تب مالت و فشار خون بگيري

 


اگر بردي از اينها جان سالم


الهي درد بي درمون بگيري

 

الهي بخوني و نظر بدي

اگه نظر ندي خيلي بدي

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 13:20  توسط Nader  | 

 

 انسان با سه بوسه تکمیل می شود

 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری

 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی

 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک نصیحت:مواظب خودت باش!

یک خواهش: اصلاً عوض نشو!

یک آرزو: فراموشم نکن!

یک دروغ: تورو دوست ندارم!!،

یک حقیقت: دلم برات تنگ شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:31  توسط Nader  | 
اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشق ام بود.
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...

من درد مشترک ام
مرا فرياد کن

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبان ات براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زنده گان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده گان اين سال
عاشق ترين زنده گان بوده اند
خسته ، خسته از راهکوره هاي ترديد مي آيم
چون آينه يي از تو لبريزم
هيچ چيز مرا تسکين نمي دهد
نه ساقهي بازوهايت نه چشمه هاي تن ات

بي تو خاموش ام ، شهري در شب ام
تو طلوع مي کني
من گرمايت را از دور ميچشم و شهر من بيدار مي شود
با غلغله ها ، ترديدها ، تلاش ها ، و غلغله هاي مردد تلاش هايش

ديگر هيچ چيز نمي خواهد مرا تسکين دهد
دور از تو من شهري در شب ام اي آفتاب
و غروب ات مرا مي سوزاند.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 7:23  توسط Nader  | 

خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 6:53  توسط Nader  | 

 

 دانلود آهنگ دجي نگار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:44  توسط Nader  | 
کاش ميشد ساده تر ميبودم حتي ساده تر از ايني که اکنون هستم زندگيم به سادگيه زيستن يک پرنده و منطق بودنم به سادگيه بودن يک قاصدک مسافر پرده ي پنجره را کنار نمي زنم که مبادا تابش داغ خورشيد بالهاي  تنهايي مرا بسوزاند وديگر نتوانم بپرم گوشه ي پايين پيراهن تنهاييم از خون سرخ است آري يک زخم کوچک دارد در دل تنهاييهاي من که مرحمش سکوت است سکوت را لاي يک پارچه ي سپيد با کمي برگ درخت صبر ضميمه ميکنم و روي زخم دلش مي گذارم شايد اندکي التيام يابد عشق به تنهاييهايم يعني
اگر از من بپرسند  زندگي يعني چه ميگويم  من +تنهايي = زندگي اگر بپرسند اميد يعني چه ميگويم من +تنهايي+داشتن فرداهايي پراز تنهايي = اميد اگر بپرسندمعناي عشق چيست ميگويم من + دوست داشتن تمام تنهاييهايم = عشق اگر بگوين وفا يعني چه ميگويم من و تنهاييهايم + مرگ = وفا 

انگار تمام زمين در تنهايي دفتر من است و تمام آبها جوهر خودنويسم تا هر آنچه که دل مي گويد بنويسم حتي آرزويم اين است وقتيکه آخرين نفس هاي عمرم را ميکشم تنهاي تنها باشم وتنها جان دهم و اشکي برايم ريخته نشوداز براي رفتنم شايد با خودت بگويي اين ديوانه دارد وصيت نامه مي نويسد ولي باور کن باور کن مرا و احساس تنهايي مرا که اگر تنهاييم را از من بگيرند روزي خواهم مرد اشک هاي تنهاييم تنها براي دلم نيست که براي تمام دل هاييست که بي هيچ بهانه اي فر
gartal_62: تنهايي ها  تنهايي هايم يعني تمام زندگي براي من  تنهايي من آنقدر برايم مقدس و باارزش است که با تمام دنيا عوضش نميکنم دوستش دارم بيشتر از خودم بيشتر از جانم که اگر او نباشد من هم نيستم يک عالم ديگرست وراي اين دنيا و زمان کنوني حال حاضر زندگيمان ميدانم شايد بگويي ديوانه شده ام اما اما به خدا حاضر نيستم حتي لحظه اي از  لحظه هاي تنهاييم وحتي ذره اي از ذره هاي احساسش را با کسي يا چيزي تقسيم يا عوض کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:27  توسط Nader  | 
بين من و تو فاصله ها قيامته

تو مث يه آسمون
من ولي باد خزون
تو صداي آشنا
من ولي يه بي نشون
تو مث يه شعرِ تر
من پر از حس خطر
تو خود شقايقي
من ولي يه در به در
تو پي قاصدكا
من رفيق سايه ها
تو صداي سازي و
من نفير ناله ها
تو گلي ، مثل بهار
من ولي فقط يه خار
تو غزلواره عشق
من كوير شوره زار
تو مث فرشته ها
من فقط يه جاي پا
تو نواي عشقي و
من يه ساز بي صدا

ایمان پورحسینی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 16:15  توسط Nader  | 

 

نمي خواهم....

 

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

 

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

 

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

 

نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند

 

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

 

نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 23:53  توسط Nader  | 
 

 

 کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

 تا اسیر غصه فردا نبود

 

 کاش بودی تا برای قلب من

 

 زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

 کاش بودی تا لبان سرده من

 

 قصه گوی غصه غم ها نبود

 

 کاش بودی تا دور دست عاشقم

 

 غافل از لمس گل مینا نبود

 

 کاش بودی تا زمستان دلم

 

 این چنین پور سوز و پر سرما نبود

 

 کاش بودی تا فقط باور کنی

 

 بعد تو این زندگی زیبا نبود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 14:42  توسط Nader  | 

 

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه

 

همه   غصه هاي   دنيا    توي   سينه   منه

 

 

توي قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدام

 

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام

 

 

پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم

 

منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم

 

 

زير بارون انتظارت  رنگ  تازه اي  داره

 

منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره

 

 

 

بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري

 

تموم   غصه ها   را  از  دل  من  بر ميداري

 

 

امااین فقت یک خواب خواب پشت پنجره

 

 وقت بيداري بازم غم ميشينه  تو حنجره 

 

 ای پادشه خوبان     ***    داد از غم تنهایی 

دل بی تو به جان آمد        ***       وقت است که باز آیی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:19  توسط Nader  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:29  توسط Nader  | 

 

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانهر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدبا ساربان بگویید احوال آب چشممبگذاشتند ما را در دیده آب حسرتای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمدچندین که برشمردم از ماجرای عشقتسعدی به روزگاران مهری نشسته در دلچندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت کز سنگ گریه خیزد روز وداع یارانداند که سخت باشد قطع امیدوارانتا بر شتر نبندد محمل به روز بارانگریان چو در قیامت چشم گناهکاراناز بس که دیر ماندی چون شام روزه داراناندوه دل نگفتم الا یک از هزارانبیرون نمی​توان کرد الا به روزگارانباقی نمی​توان گفت الا به غمگساران

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:54  توسط Nader  | 

 

شبی پرسیدمش با بیقراری که غیر از من کسی را دوست داری

دو چشمش از خجالت بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری

 

********************************

چشم مخصوص تماشاگر است اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 13:57  توسط Nader  | 

سلام به همه دوستانی که از وبلاگ جدایی دیدن می کنند

این آیدی وآدرس ایمیل منه

jodaaee

jodaaee@yahoo.com

مرسی از این که به وبلاگ خودتون سر می زنید

باتشکر مدیریت وبلاگ جدایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 10:32  توسط Nader  | 

به خیالش توی این خزون عاشق کـش بیـداد

با یه شعر شعور و با یه شاخه گل بهـار میآد

به خیالـش توی این شهـــر مصیبـت زده غم

میشه از عاشقی گفت و نیاورد به ابروها خم

به خیالــش تــوی این دلای غــــربـت زده ما

می تونه سیـاهی رو بپوشــونه با روشـنی ها

سلام وبتون جالب بيد به ما هم سر بزنيد باي

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 13:14  توسط Nader  | 
 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 4:51  توسط Nader  | 

در حیرتم از مرام این مردم پست


این طایفه زنده کش مرده پرست


تا هست به ذلت بکشندش ز جفا


تا مرد به عزت ببرندش سر دست

 

 

با «نه» شنيدن از تو كه من كم نمي‌شوم!


مجنون‌نمـــاي مــردم عالم نمي‌شوم

 

اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگ‌دل


پنداشــــتي بدون تو آدم نمي‌شوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17:20  توسط Nader  |