جـــــدایـــــی
خوش آمدید
|
||||||
|
نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آذر 1385 توسط Nader
|
تو آسمون قلبم بهت گفتم ستاره * به صدتا اینوگفتم توهم یکیش بیچاره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جای این که عاشق زارتوباشم * آرزو دارم عزادار توباشم
نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم شهریور 1385 توسط Nader
|
الهي تو بميري من بمونم سرقبرت بيام روضه بخونم الهي سرخک و اريون بگيري تب مالت و فشار خون بگيري اگر بردي از اينها جان سالم الهي درد بي درمون بگيري الهي بخوني و نظر بدي اگه نظر ندي خيلي بدي
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 توسط Nader
|
انسان با سه بوسه تکمیل می شود 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک نصیحت:مواظب خودت باش! یک خواهش: اصلاً عوض نشو! یک آرزو: فراموشم نکن! یک دروغ: تورو دوست ندارم!!، یک حقیقت: دلم برات تنگ شده
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم تیر 1385 توسط Nader
|
اشک رازي ست
لبخند رازي ست عشق رازي ست اشک آن شب لبخند عشق ام بود. قصه نيستم که بگويي نغمه نيستم که بخواني صدا نيستم که بشنوي يا چيزي چنان که ببيني يا چيزي چنان که بداني... من درد مشترک ام مرا فرياد کن درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن مي گويم نام ات را به من بگو دست ات را به من بده حرف ات را به من بگو قلب ات را به من بده من ريشه هاي تو را دريافته ام با لبان ات براي همه لب ها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زنده گان و در گورستان تاريک با تو خوانده ام زيباترين سرودها را زيرا که مرده گان اين سال عاشق ترين زنده گان بوده اند خسته ، خسته از راهکوره هاي ترديد مي آيم چون آينه يي از تو لبريزم هيچ چيز مرا تسکين نمي دهد نه ساقهي بازوهايت نه چشمه هاي تن ات بي تو خاموش ام ، شهري در شب ام تو طلوع مي کني من گرمايت را از دور ميچشم و شهر من بيدار مي شود با غلغله ها ، ترديدها ، تلاش ها ، و غلغله هاي مردد تلاش هايش ديگر هيچ چيز نمي خواهد مرا تسکين دهد دور از تو من شهري در شب ام اي آفتاب و غروب ات مرا مي سوزاند. نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم تیر 1385 توسط Nader
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط Nader
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط Nader
|
کاش ميشد ساده تر ميبودم حتي ساده تر از ايني که اکنون هستم زندگيم به سادگيه زيستن يک پرنده و منطق بودنم به سادگيه بودن يک قاصدک مسافر پرده ي پنجره را کنار نمي زنم که مبادا تابش داغ خورشيد بالهاي تنهايي مرا بسوزاند وديگر نتوانم بپرم گوشه ي پايين پيراهن تنهاييم از خون سرخ است آري يک زخم کوچک دارد در دل تنهاييهاي من که مرحمش سکوت است سکوت را لاي يک پارچه ي سپيد با کمي برگ درخت صبر ضميمه ميکنم و روي زخم دلش مي گذارم شايد اندکي التيام يابد عشق به تنهاييهايم يعني انگار تمام زمين در تنهايي دفتر من است و تمام آبها جوهر خودنويسم تا هر آنچه که دل مي گويد بنويسم حتي آرزويم اين است وقتيکه آخرين نفس هاي عمرم را ميکشم تنهاي تنها باشم وتنها جان دهم و اشکي برايم ريخته نشوداز براي رفتنم شايد با خودت بگويي اين ديوانه دارد وصيت نامه مي نويسد ولي باور کن باور کن مرا و احساس تنهايي مرا که اگر تنهاييم را از من بگيرند روزي خواهم مرد اشک هاي تنهاييم تنها براي دلم نيست که براي تمام دل هاييست که بي هيچ بهانه اي فر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 توسط Nader
|
بين من و تو فاصله ها قيامته تو مث يه آسمون
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1384 توسط Nader
|
نمي خواهم.... نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1384 توسط Nader
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرده من قصه گوی غصه غم ها نبود کاش بودی تا دور دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پور سوز و پر سرما نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط Nader
|
وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه همه غصه هاي دنيا توي سينه منه توي قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدام ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري تموم غصه ها را از دل من بر ميداري امااین فقت یک خواب خواب پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره
ای پادشه خوبان *** داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد *** وقت است که باز آیی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 توسط Nader
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1384 توسط Nader
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 توسط Nader
|
شبی پرسیدمش با بیقراری که غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری
******************************** چشم مخصوص تماشاگر است اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1384 توسط Nader
|
سلام به همه دوستانی که از وبلاگ جدایی دیدن می کنند این آیدی وآدرس ایمیل منه jodaaee مرسی از این که به وبلاگ خودتون سر می زنید باتشکر مدیریت وبلاگ جدایی نوشته شده در تاريخ شنبه دهم دی 1384 توسط Nader
|
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1384 توسط Nader
|
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم
اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم
اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1384 توسط Nader
|
در حیرتم از مرام این مردم پست
با «نه» شنيدن از تو كه من كم نميشوم!
اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگدل
|
||||||